در بخشی از کتاب «تو شهید نمی‌شوی» آمده است: «محمودرضا در سفر ماقبل آخرش به سوریه چندتا سوغاتی با خودش آورده بود. به او گفته بودم این دفعه که می‌آیی سوغاتی بیاور. یک کوله‌پشتی پر از سوغاتی آورده بود».

سوغاتی‌های جالبی که «محمودرضا» از سوریه آوردشهید مدافع حرم آل‌الله (ع) «محمودرضا بیضائی» 18 آذرماه 1360 در شهر تاریخی و خاستگاه روحانیت یعنی تبریز به دنیا آمد. محمودرضا در خانواده‌ای مذهبی بزرگ شد و در دوران دبیرستان به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز درآمد. حضور مستمر و مداوم در جمع بسیجیان پایگاه نخستین بارقه‌های عشق به فرهنگ ایثار و شهادت را در او شعله‌ور کرد.

با آغاز جنگ در سوریه از سال 1390 برای یاری کردن جبهه‌ی مقاومت و دفاع از حریم آل‌الله (ع) آگاهانه عازم سوریه شد. این جوان رشید سرانجام بعد از 2 سال حضور در جبهه سوریه، بعد از ظهر 29 دی‌ماه 1392 هم‌زمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق‌ (ع)‌ بر اثر اصابت ترکش‌های یک تله انفجاری از ناحیه سر و سینه در جنوب شرقی در دمشق مجروح شد و سرانجام به شهادت رسید.

در ادامه بُرشی از کتاب «تو شهید نمی‌شوی» که بخش‌هایی از حیات جاودانه شهید «محمودرضا بیضائی» به روایت برادرش احمدرضا بیضائی است؛ را می‌خوانید:

تاسوعای زینبی

«شب تاسوعا پیامک زده بود که: «سلام. در بهترین ساعت عمرم به یادت هستم، جایت خالی.» یک ساعت بعدش زنگ زد و حرف زدیم. گفت: «امروز منطقه اطراف حرم حضرت زینب (س) بالا را به طور کامل پاکسازی کردیم و تکفیری‌ها را که قبلا تا پانصدمتری حرم پیش آمده بودند و حرم را با خمپاره می‌زدند، تا شعاع چندکیلومتری دور کردیم. بعد گفت: «امروز از منطقه‌ای که قبلا دست تکفیری‌ها بود وارد حرم شدیم. از امشب هم چراغ‌های حرم را شب‌ها روشن می‌کنیم.» از اینکه در شب تاسوعا این منطقه را آزاد کرده بودند خیلی خوشحال بود. ارادتش به حضرت زینب (ع) توصیف نشدنی بود. بعد از شهادتش، در صفحه شخصی‌ام در فیس‌بوک چیزی در این باره نوشته بودم. برادر بزرگوارم، آقای حسن شمشادی پای این مطلب پیغام گذاشته بود که بعد از پاکسازی آن منطقه، محمودرضا را درحالی که مقابل حرم حضرت زینب (ع) ایستاده بود و با اشک نجوا می‌کرد را دیده بود. محمودرضا در سفر ماقبل آخرش به سوریه چندتا سوغاتی با خودش آورده بود. به او گفته بودم این دفعه که می‌آیی سوغاتی بیاور. یک کوله‌پشتی پر از سوغاتی آورده بود؛ پرچم جبهه‌النصره که از مقرشان کنده بود، سربندهای تکفیری‌ها، نامه‌ای که تکفیری‌ها برای نیروهای مقاومت نوشته بودند و از این چیزها. یادم هست یکی از سوغاتی‌هایش متبرک بود. پرچم کوچک قرمزی آورده بود که رویش در دو سطر نوشته شده بود: «کلنا باشک یا بطلة کربلاء» و «لبیک یا زینب (ع)».


برچسب ها: دلاوران بیلوار، شهید، کتاب، سوریه، حضرت زینب، حرم، روایت،  

تاریخ : یکشنبه هشتم مهر 1397 | ساعت 06 و 47 دقیقه و 46 ثانیه | نویسنده : جمشید | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.